تبليغاتX
ته هیچستان
آخر قصه ی من بود!
دفترم رو که ورق می زنم دلتنگی غریبی سراغم میاد.نمی دونم دقیقا از چند وقت پیش بود که گوشه ی فقسه ی کتاب ها جایی که چشمم زیاد بهش نیفته شروع کرد به خاک خوردن.فقط می دونم از همون روزی که با خیلی های دیگه هم صدا شدم و گفتم عشق های اسطوره ای فقط مال قصه هاست٬دفترم هم بایگانی شد.به خودم گفتم نویسند های بزرگ و شاعران سرشناس به قدر کافی از این دست حکایت ها دارند.می خوام فقط شنونده باشم و مدام هم به خودم نهیب بزنم که دنیای قصه ها فقط مخصوص قصه هاست٬فقط همین!

اما همین دو سه روز پیش قصه ای که انگار راهش رو در سرزمین دروغ ها گم کرده بود٬شگفت زده ام کرد.اگر به چشم های خودم نمی دیدم و به گوش های خودم نمی شنیدم٬می گفتم این هم مثل بقیه ی داستان هاست که سینه به سینه چرخیده و حالا هم بعضی زاییده ی خیال یک نفر رو به واقیت ربط می دن....اما نه....واقعی بود.

درست مثل بعضی از آدم ها که حتی در دنیای امروز افسانه ای اند که با قهرمان داستان ها اشتباه گرفته می شن٬این قصه هم عجیب ولی واقعی بود.

قصه اش تعریف کردن نداره.داستان عشق دو نفر که چون خیلی شبیه قصه هاست کمی کلیشه ای به نظر میاد.اما ارزشش فقط و فقط در اینه که واقعا اتفاق افتاده.

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت   توسط   | 
چند روزی می شود که خیره نگاهم می کند.هر بار که نگاهم به چشم هایش می افتد قلبم می لرزد.اما من مدام دارم سعی می کنم لبخند بزنم.

نمی دانم چرا ساکت است.سکوت مرموزش را که می بینم یاد روزهایی می افتم که جلوی چشم های خیس من می چرخید و می رقصید و صدای قهقهه اش بلند بود و من هی گریه می کردم!

حالا می خواهم بگویم که مثلا خیلی شجاع شده ام٬خیلی بزرگ شده ام.هر بار خنده ای به سویش پرت می کنم و می گویم:چی شده؟ نقشه هایت ته کشیده؟نکنه غرورت پایمال شده؟...و همین که حرفم تمام می شود تمام وجودم می لرزد.می ترسم از این که بلند شود و خنده ام را در مشت بفشاردو.........از نو شروع کند.

ببین من٬ خیلی وقت است که حوصله ام ته کشیده. اگر یک بار دیگر زانو بزنم٬می میرم!

هربار که می خواهم کاری به کارش نداشته باشم٬نمی شود.یکباره چشم هایش برق می زند که هی!...من اینجا در کمین نشسته ام و من هم خنده ی مصنوعی یک عروسک رو به خودم می گیرم.

 

 

و این بازی فعلا ادامه دارد!

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت   توسط   | 
آخرین بار که با من حرف زد همین دو سه روز پیش بود.اول صدای خنده اش آمد و بعد هم آرام گفت:می دونی چه ماهیه؟

خندیدم و گفتم:هنوز که نیومده دو سه روز مونده....

گفت:دوستی ما از همین ماه شروع شد.

گفتم:این برای من خیلی مهمه!

گفت:یادته؟زیر بارون تند اردیبهشت صورتتو رو با آسمون گرفته بودی و دونه های بارون محکم به گونه هات می خورد و می گفتی من عاشق این بارونم.

گفتم:تو فکر کردی من دیوونه ام ولی منم با اینکه بهت حق دادم دعوای سختی باهات کردم.

گفت:گفتی هر کاری که می کنم به تو مربوط نیست.تو که معنی این چیزها رو نمی فهمی.

.....

گفت:من کلی دلم گرفت ولی چیزی نگفتم.

گفتم:ببخشید.....شاید خودتم می دونستی گفتنش هیچ دردی رو درمان نمی کنه.

و اون خندید.

گفت:دخترجان من از تو دلگیر نیستم.من و تو با هم دوستیم.

گفتم:دوست خوبم می بینی؟ من یه کمی بزرگ شدم.

و اون باز هم خندید.

خندید و دیگر هیچی نگفت.

درخت ها گاهی با آدم ها حرف می زنند.حتی گاهی با آدم ها دوست می شوند.می دانستی؟

فقط نمی دانم دوباره کی هوسش می گیرد با من چند کلامی حرف بزند!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت   توسط   | 
خیلی جالبه...خیلی....

اینکه یه روز تصمیمی بگیری که اشتباهیش  از اول مثل روز برات روشنه!!!!

تا حالا تجربه اشو داشتین؟

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت   توسط   | 
خون گرم کودک آرام آرام بر دستان پدر می لغزید.آنجا بود که پدر سر به آسمان بلند کرد و فریاد زد:

خدایا آرامم وقتی می دانم تمام این ها را تو می بینی و همه به اراده ی توست.

فریادش در تمام صحرا پیچید و آن روز آسمانیان پاک ترین عشق زمین را به نظاره نسشته بودند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت   توسط   | 

چند روز پیش یکی از آن روزهای کمیاب برفی بود.یکی از آن روزهایی که یخ می زنی ولی حس قشنگی که تازگی برف به تو می دهد،سرحالت می آورد.دوست داری از سرما بلرزی و نوک بینی ات سرخ شود و بودن زیر برف را با هیچ چیز عوض نکنی

نزدیکی های غروب سوار اتوبوس بودم و به سمت مقصدی که زیاد شوق رسیدن نداشتم.اتوبوس در ایستگاهی توقف کرد و خانم نابینایی مقصدش را پرسید.موقع سوار شدن به بدنه اتوبوس برخورد کرد.و بعد از کمک یکی دوتا آدمهای مثلا خیرخواه سوار شد.لحظه ای فکر کردم چه حیف که او قشنگی برف را نمی بیند و از این غروب تاریکی که دانه های سفید برف سرشارش کرده فقط سرمایش نصیب او می شود.برای او ناراحت نشدم.غصه هم نخوردم.غصه خوردن و دل سوزاندن باشد برای آدمهای خوش قلب تر از من.فقط وقتی چشمم به آدمهای دیگر افتاد که همه با دو تا چشم کاملا بینا اطراف را مثل بچه های گمشده می پاییدند،یاد داستان کوری افتادم.اینکه بین همه ی آدمهای شهر فقط همسر دکتر می توانست ببیند.و همه جای داستان به عناوین مختلف می گفت دیگران با داشتن دو تا چشم کاملا سالم نمی توانستند ببینند

چقدر آدمهای داستانش شبیه آدمهای شهر ما بودند!آنها هم انگار با داشتن همین چشم ها نمی توانند ببینند.نمی دانم چرا این فکر را می کنم.ولی نه می دانم...

از اتوبوس پیاده شدم و بیشتر از این لذت یک شب برفی را با این چیز ها خراب نکردم 
+ نوشته شده در  جمعه 14 دی1386ساعت   توسط   | 
نه در فکر آنم که کاری بکنم٬ نه اصلا از من کاری بر می آید.فقط می بینم.سقوط را تماشا می کنم.سقوط خودم را.گذر بی مهابای روزها را می بینم و انسان را که با آخرین سرعت به قعر عمیق ترین لجن زارهای ممکن فرو می رود....نگاه کن...حتی دست و پا هم نمی زند.مقاومتی نشان نمی دهد!

آه که عجب مرضی به جانش افتاده.سرطانی که ریشه های بی رحمش به همه جا سرک می کشد و همه را.....

نگاه کن انسان را...هیچ مقاومتی نمی کند!!!

گوشه ای اگر٬اگر و صد اگر٬کسی پیدا شود که مقابلش قد علم کند٬ دور گردنش می پیچد و فشار می دهد٬ آنقدر که خفگی به جانش می افتد و بله ..... دستش می آید...................

سکوت باید کرد....سر که می گرداند همه را٬ همه ی آدمها را می بیند که نمی بینند.نمی فهمند.مگر می شود؟....می گوید مگر می شود ولی حالا که شده!

من جایی بودم که آدم هایش یک قدمی مرگ که نه٬یک قدم زیاد است٬ خود مرگ بودند.و خودم را دیدم.منم خود مرگ بودم!

اما چه فایده که هیچ کس نمی داند.من هم که می دانم یادم می رود.مرتب یادم می رود.

این روزها در این دنیای رو به نابودی فقط جایی را می خواهم که بتوانم فکر نکنم. اما چنین جایی را حتی ذهنم هم پیدا نمی کند....من مریض شده ام! گرفتارم! زندانیم! همه ی بدی ها به جانم افتاده! اما هر چه می گردم.......

یکی به من بگوید باید عذاب بکشم یا درمانی دارد؟!

بی خیال نگویید بشوم.دیگر نمی توانم بی خیال شوم.من در یک فضای مرده نفس کشیده ام و ریه هایم را پر کرده ام.نفس هایم از آن روز بوی مرگ گرفته....از قبل هم داشت.

من حسش می کنم.در یک قدمی که نه....نزدیک تر٬خیلی نزدیک تر.باور می کنید؟من خود مرگم!

دلم برای آدمها می سوزد.برای خودم بیشتر از همه.که خداوند قسم خورده در زیانیم!!!

اصلا سخت نیست.قرآن را باز کنید.سوره ی عصر:

والعصر...ان الانسان لفی خسر...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-لطفا ادامه ی سوره را به رخم نکشید.همه می دانیم که چقدر فاصله داریم!

-باران که می آید کمی دلم خوش می شود!

+ نوشته شده در  جمعه 16 آذر1386ساعت   توسط   | 
یاد من باشد تنها هستم!

ولی ماه هم بالای سر تنهاییم نیست!

+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت   توسط   | 
من اناری را می کنم دانه به دل می گویم:

....

پشت پنجره در یک باران تند٬ این حسرت یک رویاست که سراغم می آید!

می نشینم لب سکو و کاسه ی پر از انارهای دان کرده را می گذارم رو به رویم.دانه های انار زیر نور خفیفی که از پشت باران می تابد چه درخششی دارند!!

سرم را به شیشه ی سرد پنجره می چسبانم و زل می زنم به باران...آب از آب تکان نمی خورد.

رویایی نیست.

می خندم.

تماشایی از مکیدن دانه ها نیست تا لذت ببرم.

باز هم می خندم.

چه روزگاری بود!

یک قاشق پر از انارهای دان کرده را در دهان می گذارم...چه طعمی دارد....آنقدر خوشمزه٬ که حتی حسرت رویا هم یادم می رود!

آهای! من راستی راستی خودم شده ام! جالب نیست؟

کاسه انار را تا ته می خورم و زل می زنم به بارانی که ساعت هاست می بارد.می گویم: پاییز است و باران و انار...این دفعه فقط پاییز و باران و انار!

+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت   توسط   | 
چشمامو می بندمو می گم ندیدم! هیچ کدوم اونایی رو که حتی هنوز گاهی جلوی چشمم ظاهر می شن و بد جوری رژه می رن...بدجوری.....هیچ کدوم رو ندیدم.

من ندیدم....هنوز هم نمی بینم.....این جوری برنده ام.....حداقل اینو خوب یاد گرفتم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت   توسط   |